دیروز بعد الظهر توی خونمون مجلس داشتیم . از دیروز صبح خودم ، ناراضی بودم . صبح خوبی نداشتم . همون طور که روزهای قبل از دیروز هم .
به همین دلیل قبل از شروع مراسم دو رکعت نماز حاجت خوندم و خیلی خودمونی به خدا گفتم : " اون اتفاقی رو که باید بیافته ، امروز به من نشون بده . ازش خواستم ، توی مجلس یه کاری برام بکنه . " خودمم دقیقا نمی دونستم چی می خوام . نماز رو زیاد جدی نگرفتم . ضمن اینکه با اون جریان بحث یک طرفه ای که بین من و خودش پیش اومد ، ایمان چندانی هم ، به حضورش نداشتم.
اما...
اما ، اون اتفاق افتاد .
توی مجلس ، سوره مومنون تلاوت شد . صدای کسی که قرائت می کرد اونقدر زیبا بود که منو جذب کرد . آشپزخونه رو رها کردم و اومدم . نشستم و سعی کردم همزمان با تلاوت کردن اون فرد ، من هم معنی رو بخونم .
بی نظیر بود . از همون آیات اول دلم شکست . به حدی زیبا جوابم رو گرفتم که خودم شوکه شده بودم . اشک می ریختم و می خوندم . در عین حال هم ، حسرت می خوردم .
ای کاش همون پارسال که ( ر . ر ) ازم خواسته بود روزانه قرآن رو تلاوت کنم ، این کارو کرده بودم . فقط تونستم تا آیه 50 یا 51 بخونم . اما همون ها هم برای لرزاندن تن من کافی بودند .
خدا ( اگه باشه ) مسیر سر به راه کردن عتید رو در همون آیات اول به من آموخت .
با خودم فکر کردم : " من اینقدر سرسری و بی توجه نماز خونم . چون به اصالتش شک دارم ، زیاد توجهی به خواستم نکردم و این شد . اگه دقت کرده بودم چی میشد ؟ "
یه حسی در من می گه اگه این مسیرو بری ، دقیق و مو به مو عمل کنی به ، نور می رسی . اما درپی همون مسائل قبلی ، هنوز نمی تونم شش دانگ دلم رو بدم بهش قبل از اینکه مطمئن بشم .
و حالا دارم به حرف یه مهربونی فکر می کنم که فرموده :
" بخواهید تا به شما داده شود . "
دخترک ، روی نیمکت چوبی نشسته ، یه شاخه گل رز توی دستشه و یه کیف حصیری هم در کنارش . فکر نمی کنم سنش بیشتر از 5 یا 6 باشه . شاخه گل اونقدر بلنده که اگه بایسته ، اون شاخه تا کمرش می رسه . این تصویریه که بارها ، توی اون اتاق دیدم . هر دفعه می رم اونجا ، این تصویر دقیقا جلومه . روی دیوار روبرو .
زیرش نوشته شده : انگیزه استقلال طلبی کودکان را مهم و جدی بگیریم .
امروز وقتی داشتم از احساس امنیت حرف می زدم ، ناگهان اشکم سرازیر شد . قطره قطره ، در حالیکه صدام می لرزید و به شدت سعی داشتم خودمو کنترل کنم . شاید اگه اون نبود من از ته دل ، فریاد می زدم همه اون احساس تلخ رو . ولی نمی شد نباشه . قول داده بود که باشه و گوش کنه اما من نمی تونستم راحت حرف بزنم .
بعد از من ، نوبت اون بود که حرف بزنه ، وقتی شروع کرد ناگهان چشمم به تصویر دخترک افتاد ، بی اختیار وارد عکس شدم . احساس عدم امنیت رو با همه وجودم حس کردم . برای اولین بار ، بعد از این همه دیدن .
نیمکت چوبی تکیه گاه نداشت .
در دوطرف اون نیمکت دسته ای برای تکیه دادن وجود نداشت .
پاهای دخترک به زمین نمی رسید . توی هوا معلق بود .
اون تنها بود . ( و من ترسیدم )
چرا بعد از این همه مدت ، این عکس ، تازه امروزبرام معنا پیدا کرد؟ همیشه از خودم می پرسیدم چرا این عکسو گذاشتن توی این اتاق ولی امروز تصمیم داشتم بپرسم چرا اون جمله رو اونجا نوشتن ؟ به نظرم کاملا بی ربط بود . اگه من بودم اسم اون تابلو رو می گذاشتم ، امنیت .
برگشتم به فضای اتاق .
اون هنوز داشت حرف می زد . داشت از من می گفت ، از شرایط زندگیم و از ارزشها ، حرفایی رو که من از احساس لذت بخش امنیت گفته بودم ، نه تنها نغض نمی کرد بلکه سعی داشت اونو به تصویر بکشه . حرفاش به من ایده نقاشی داد.
دوباره از اتاق بیرون رفتم .
خودمو دیدم که روی یه صخره خیلی خیلی بلند ایستادم . اونقدر بلند که ابرها رو از نزدیک می دیدم . باد شدیدی می وزید لباس سفید حریرم تکون می خورد.رنگ آسمون سرخ و خاکستری بود . اونجایی که من بودم تقریبا اندازه یک متر در یک متر بود و اطراف اون صخره فقط دره عمیق بود. به پائین نگاه نکردم ، اما مطئنم دره اونقدر عمیق بود که اگر هم نگاه می کردم چیزی رو نمی دیدم . تصمیم گرفتم این تصویر رو بکشم . اما می خوام به جای خودم یه خط ایستاده بذارم . شاید هم یه فلش که نوکش رو به بالاست . رو به آسمون .
هیچ کس نمی تونه منظور منو از احساس لذت بخش امنیت بفهمه ، مگر اینکه با همه وجود ، عدم امنیت رو زندگی کرده باشه .
این مطلب رو توی یه کتاب خوندم ، لحظه ای که متن رو دیدم ، احساس کردم که چه آرامش بی نظیری میتونه باشه :
" خدایا خسته شدم ، ... ، بنابراین بهترین چیز برای من این است که فرمان را به دست تو بدهم . بگذار من در صندلی عقب بنشینم و تو بران . "
هستم ، جریان دارم . گاهی ، آنقدر گل آلود ، که گویی با سالها تامل کردن ، ته نشین نخواهم شد ، و گاهی آنقدر زلال ، که ذره ترین عنصر وجودم ، هم ، قادر خواهد بود با نیم نگاهی به بالا ، زیبایی آسمان را نظاره گر باشد .
حالت بینابینی را هم می زیم . و آن ، زمانی است که به تخته سنگی بزرگ می رسم یا شاید ، خردسال ، جانوری . در آن حال ، قسمتی از من به دنبال راه گذر می گردد ، سر سوزن امیدی دارد و کورسو چراغی می بیند . اگر بگذرد خوشحال است و سر به سجده می ساید .
اما ...
اما ، قسمتی دیگر ، یا دل در گرو ، می نهد و یا خیال خامی به او می فهماند که تاب و توان عبور ندارد .
همینجای جریان است که خاطرم را پریشان ساخته . خاطر من را ، یا رقیب و عتید وجودم را ، نمی دانم ؟ هیچ نمی دانم .
همه آن چیزی که فهمیده ام این است که ، وقتی می ماند و دل می بندد سرشار از شادمانی است در حالیکه اندک اندک ، درونش تهی و روحش افسرده میشود . لختی بعد ، پشیمان از ماندن ، تصمیمی ناگهانی می گیرد . بر می خیزد و دوباره به جریان میافتد تا سنگ بعدی ، تا دلبر بعدی ...
تا پشیمانی ...
به بعدی که رسید ، همه چیز فراموشش میشود ، همه آن تصمیم های قشنگ ، همه آن دورنماهای رویایی ، نه ، بهتر بگویم ، فراموشش نمی شود . صدایشان را می شنود ، اما به خاطر دلبرش ، به خاطر ثانیه ای شاد بودن در کنار او ، می خواهد که صداها را نشنود ، و نمی شنود تا شادمانی تمام شود . تا شمعی دیگر خاموش شود .
به گمانم ، چرایی این چرخه بی سر انجام را می دانم . عتیدم ، ناقص تصمیم می گیرد . وقتی بر می خیزد ، دلیل ماندن را هم با خود بر می دارد ، بی آنکه بداند ( شاید هم می داند و نمی خواهد ... ) . همین است چون و چرای سست بودنش ، دلیل پیچک بودنش ...
اگر درست فهمیده باشم ، علت رسوب کردنش را ، می خواهم آخرین فرصت را ، خودم ، به او بدهم ، قبل از آنکه دیر شود .
دوستش دارم ، چون در وجود من است ، اما به شرطی که سر به راهی کند و بشود جفت رقیب .
به شرطی که به من اعتماد کند و از حقیقت تلخ گریزان نشود.
مگر نمی شود دو تا رقیب در وجودم داشته باشم ؟ او می تواند تغییر کند . او باید تغییر کند . ریشه اش این است ، ذاتش می طلبد که اینگونه باشد . او هم خون رقیب است .
کمکش میکنم ، قبل از آنکه دیر شود .
به شیرین می رسانمش ....
( به هردویمان ثابت می کنم که شیرین هست ، وجود دارد . )