تبليغاتX
آخرین آغاز

 

 

آخرین آغاز : " .... حاضرم هر چي دارم بدم و بر گردم به سال گذشته .... "

 

... : " هيچ وقت افسوس گذشته رو نخور ، اگه گذشته اون چيزي نبود كه بود ، موقعيت‌هاي امروز هم نبودن ، در كنار اينكه هميشه به یاد داشته باش كه از هر زمان و موقعيت ، هوشيارانه ، استفاده كني . بازگشت به گذشته تنها مال وقتيه كه مي‌توني ازش درس بگيري . "

 

بعد از چند لحظه کوتاه :

 

 ... : " يه پيشنهاد محكم ، خيلي محكم ، مي‌گيري ؟ هیچ وقت ، هیچ وقت ، هیچ وقت ، هیچ وقت ، هیچ وقت ، هرگز ، هرگز نگو : ( حاضرم همه چيزم رو بدم كه .... رو به دست بيارم ) ، حتي اگه اون چيز ، خود خدا باشه اين جور جمله ها ، اصلا شوخي بردار نيست . خيلي جدي بهت گفتم ، اگه چيزي رو مي‌خواي بخواه ، با تمام وجود بخواه ، تمام تلاشت رو بكن ولي معامله نكن ، خدا بي‌حساب مي‌بخشه .... "

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 23:51  توسط ...  | 

 

 

بالاخره امروز هم تموم شد . غمگین و بی حوصله . عارفه رفت خونشون و ما دوباره تنها شدیم . سرد و سوت و کور .

 

 

پ . ن : مامان مورچه ها رو تارو مار کرد . خاک گلدون کلا تبدیل شده بود به خونه مورچه ها و همه زندگی ما هم . حالا دلم برای هردوشون می سوزه ، هم اون مورچه بیچاره ای که آواره و سرگردون شده . هم اون گلی که از ظهر تا حالا با اون ریشه بی نظیر ،  توی خونه جدیدش ، لب طاقچه ، غمگین نشسته و نگاهم می کنه .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 0:24  توسط ...  | 

 

 

دلم یه جوریه ...

مورچه ها خیلی زیاد شدن . توی یه صف طولانی در رفت و آمدن . از توی گلدون اومدن ولی نمی دونم مقصدشون کجاست . عارفه دو روزه که مهمونمونه . تا اونجایی که در توانش بوده ، همه جا رو به هم ریخته و حسابی هم کیف کرده . به قول زهرا ، کاشکی اونم یه خاله مثل من داشت که طرفداریشو بکنه . عصبیم . کلافه و خسته . دیدن گرد و خاک و رژه رفتن مورچه ها بیشتر عصبیم کرده . فردا روز پر کاری خواهد بود . نظافت عمیق و کامل .

از دم غروب تا حالا دلم گرفته . دلم می خواد جیغ بزنم . داد بزنم . به هر چیزی الکی گیر بدم . دلم می خواد گریه کنم . از ریخت و پاش های عارفه خسته شدم . از خونمون بدم میاد . حوصله جواهری در قصر رو ندارم . حوصله راه رفتن ، نماز خوندن ، ظرف شستن ، ... ندارم .

اینا رو دارم به تو می گم چون ، شاید همه اینا به خاطر تو باشه . همیشه وقتی دلم هواتو می کنه . دوست دارم تنها باشم . کسی نباید سر به سرم بذاره . همه چیز باید سر جاش باشه تا نتونم به چیزی گیر بدم . خودت که می دونی ، وقتی دلم هواتو می کنه  بد جوری بهونه گیر می شم . مطمئن نیستم که الان دل تنگتم یا نه . ولی از غروبی تا حالا خیلی به فردا فکر کردم .

 

فردا روز توئه .

 

خیلی فکر کردم که اگه بودی چی کار می کردم برات ؟ چه کادویی می خریدم برات ؟ انقدر فکر کردم به این مسئله که در نهایت به این نتیجه رسیدم که اگه بودی ، شاید از غصه می مردم . می دونی چرا ؟ چون همون موقع هم که بچه بودم دلم می سوخت برات . با همه بچگیم تا حدی می فهمیدم درد درونتو . بار مسئولیتتو .خستگیتو . اگه بودی از غصه می مردم چون با نگاه کردن به دستای پینه بستت و صورت آفتاب سوختت می فهمیدم که هیچ هدیه ای نمی تونه برابری کنه با ارزش وجودی تو . فکر کنم که دل تنگتم . این بار متفاوت تر از هر سال . دلم می خواد اشک بریزم و برات حرف بزنم ، عارفه مزاحممه .

امشب سارا با یه تلفن حال منو دگرگون کرد . مطلبی رو که پارسال آخر یکی از پستهام برات نوشته بودم و بعد هم بنا به دلایلی پاکش کردم ، بهم یاد آوری کرد . امشب گشتم و از توی سطل آشغال دسک تاپم پیداش کردم . اصلا یادم نبود که آخر یکی از پستهام همچین چیزی دارم :

" پی نوشت : علی رغم اینکه ورزش و تفریح مورد علاقه ام رو پیدا کردم و علی رغم اینکه از این تفریح نهایت لذت رو میبرم اما بر تلخی فرارسیدن روز پدر نمی تونم غلبه کنم . غمگین ترین عید دنیا ، روز تولد حضرت علیه . دلم پر از غصه شده و از ته دل به اونایی که در طول روز چندین بار کلمه بابا رو تکرار میکنن حسادت میکنم ."

یادمه وقتی رفتی زهرا با قاطعیت به من گفت اجازه ندم  کسی بهم  ترحم کنه . اون موقع معنی اون کلمه رو نمی دونستم . هنوز خانم معلم چیزی در مورد اون کلمه نگفته بود . ولی این اواخر ، حالم به هم می خوره از هرچی حس دلسوزی و ترحمه .

 

اصلا بی خیال این حرفا ، تو این سالها من به اندازه کافی برات گریه کردم و گفتم و تو هم همیشه بودی و شنیدی . پس یه امشبو خرابش نمی کنم . می خوام یه جشن بگیرم . هستی ؟ یه جشن دو نفره . من و تو . هدیه روز پدر هم همونی که مامان گفتن : دو رکعت نماز حضرت امیر المؤمنین . کیک و شمع هم میارم . بهترین لباسمو می پوشم . همه کارای جشنو من انجام میدم . تو فقط یه کاری کن . تو فقط باش . بیا . که ببینمت . یادت نره که فردا روز توئه و این جشن به خاطر توئه .

راستی ، یادت میاد آخرین هدیه بچه گانه ای که بهت دادم چی بود ؟ من یادمه . یه شاخه گل رز که از باغچه چیده بودمش . کار بد کرده بودم و تو با من قهر بودی . وقتی اون گل رو می چیدم از ته دل امید داشتم که دوباره با من آشتی کنی . ای کاش هنوز هم بچه بودم . فقط به خاطر اینکه تو قسمت بزرگی از خاطرات کودکی منی .

 

 

                                      روزت مبارک

 

 

 پی نوشت : همین الان دو تا پست قبلمو خوندم و یادم اومد بهت بگم که : " شاید اگه تو بودی هیچ وقت نمی فهمیدم که امنیت ، یا عدم امنیت یعنی چی . "

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 23:59  توسط ...