تبليغاتX
آخرین آغاز

 

 

شاید به قول بادسوار آدم می تونه حس کنه که یه چیزایی داره عوض می شه.... جابجا میشه... یا می ره سر جای خودش...

در مورد من ( ما ) هم شاید اینطور شد :

بالاخره بعد ازسالها انتظار تلخ ، برای همه اعضای خانواده ما ، روز پنج شنبه ، ناباورانه ترین اتفاق زندگی من رخ داد . بعید می دونم که این شیرینی و این خاطره زیبا به راحتی از ذهنم پاک بشه . بعد از قریب به 14 سال ، من ، به ناگهان ، غیر قابل وصف ترین شب زندگیم رو ، گذروندم . هر چند که توی این سالها ، به مرور فهمیده بودم که دیگه تمایل چندانی ، برای وقوع همچین حادثه ای ندارم ، و غیر مستقیم از دیگران هم می خواستم که دست از تلاش بردارن . نه به خاطر اینکه جا زده باشم یا خسته شده باشم . تنها دلیل ، ترس از تلاطم بیشتر روحم و تضعیف اعتماد به نفسم بود . دیگه در خودم نمی دیدم که بتونم دوباره توی همون خانواده گرم و صمیمی و قدیمی خودم ، حضور پیدا کنم .

اما اون اتفاق افتاد ، و ما شام پنج شنبه شب رو ، در فضایی غیر قابل باور ( برای من ) در کمال لذت و صمیمیت و بی ریایی خوردیم .

 

  

خدایا شکرت ...

 

 

هدیه خدا به من ، هدیه خدا به خانواده واقعی من ، در اون شب ، واقعا زیبا و دوست داشتنی بود . زیبای زیبای زیبا......

اون شب ، وقتی داشتم به داخل ساختمون می رفتم ، پنهانی ، سه چهار بار گفتم :

 

" الحمدالله ، الحمدالله رب العالمین "

 

و با لذت تمام حرف  ( ح ) رو به همون غلظتی ادا کردم که در خانواده ما ادا میشه . بعد از صرف شام وقتی که داشتم در این مورد صحبت می کردم . ناگهان چیزی در ذهنم درخشید .

 

عجیب بود و قابل تفکر .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:3  توسط ...  | 

 

 

خیلی دوست دارم یه چیزی بنویسم ، برام مهم نیست کجا ، توی دفترم ، توی وبلاگم یا در حاشیه آرشیوم ...

خیلی حرفا توی دلم دارم ، ذهنم شلوغ شده ، دلم آشوبه ، کلی چیز میز توی ذهنم دارم که همه رو باید بیرون بریزم .

اما حسی برای نوشتن ،

یا گفتن نیست ...

خیلی دوست دارم یه مطلب محبوب و دوست داشتنی بخونم ، برام مهم نیست چی باشه ، آرشیوم ، کتاب استاد ، یا قرآن ...

اما حسی برای مطالعه هم نیست ...

می دونم که باید حرکت کنم اما... 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 21:24  توسط ...  |