تبليغاتX
آخرین آغاز

 

 

 

  • " سپیده " رفیق شفیقیه که من تا مدتی قبل ، وقتی از خواب بیدار می شدم ، اول چشمم رو به آسمون تمیز و آبی می دوختم و به " سپیده " سلام می کردم ، صبح بخیری می گفتم و روزم رو شروع می کردم . فکر می کنم فردا دومین سالگرد وفات "سپیده" ست... من " سپیده " رو نه دیدم و نه می شناسم ، اما شادی روحش برام مهمه ...... ( هیچ اجباری ندارم ، هر کی هر جور دوست داره و هر چی دوست داره برای " سپیده " بفرسته ، " سپیده " روح لطیفی داره ... ) 

 

  • اگه کسی به من بگه که سلامشو به شخص دیگه ای برسونم و من یادم بره که این کارو انجام بدم معنیش اینه که در امانت خیانت کردم ؟

 

  • رهبر اومد و رفت ، حس غریبی بود . ابهتش رو ، گیرایی نگاهش رو و حتی جذبه وجودش رو دوست دارم ، دوسش دارم ، خیلی زیاد ......

 

  • پنج شنبه به اصرار مامان رفتم بانک تا از وضعیت حساب پس اندازم مطلع بشم . هفت ، هشت سالی می شه که سراغش نرفتم . پول زیادی توش نیست . فقط چون یادگاریه هنوز نگهش داشتم . این حساب رو بابا ، 24 سال پیش و فقط با 1000 تومن برام باز کرده بودن . حتی دفترچه حساب مربوط به 24 سال پیشه و عوض نشده  و همین که صفحه اول دفترچه ، جلوی نام بازکننده حساب ، اسم بابا نوشته شده ، برام کافیه تا این حساب رو تا آخر عمرم مفتوح نگه دارم ...

 

  • مدتیه که " آقای رئیس " حکم برادر بزرگترم رو پیدا کرده و صمیمیت ما به حدی رسیده که خودم هم نمی تونم باور کنم . رفت و آمد خانوادگی هم داریم . دوسش دارم ....

 

  • " میم مثل مادر " رو همین آقا داداش جدید به من داد و تأکید کرد که با حضور مامان ، ببینمش . تأثیر عمیقی روی من گذاشت . از اول تا آخرش داشتم گریه می کردم . حتی وقتی داشتم پشت صحنه اشو می دیدم . با این وجود احساس می کردم بغض سنگینی راه گلومو بسته . آخرش به خودم گفتم خیلی مسخرس که آدم به خاطر یه فیلم اینقدر گریه کنه ... ( خودمم نفهمیدم کدوم درسته )

 

  • امروز یادم افتاد به فیلم " دزد عروسکها " ، بچه که بودم دیدمش ، چقدر تأثیرگذار بود . با لحظه لحظه فیلم می خندیدم ، می ترسیدم ، گریه می کردم و ... ، بچه که بودم بیشتر لذت می بردم از فیلم دیدنم .

 

  • جمعه ، مراسم چهلم شهدای کانون بود . می گفتن که با پدر و مادر عرفان و علیرضا مصاحبه کردن و توی تلویزیون هم پخش شده . باباشون گفته : " بچه ها هنوز لباس عیدشون رو به تن نکرده بودن . شبی که می خواستیم بریم کانون به من گفتن امشب می خوایم لباس عیدمون رو بپوشیم . توی مراسم به بچه ها گفتم همینجا بشینید ( نزدیک درب خروجی ) تا من برم جلو برای عزاداری ، حدود نیم ساعت بعد ( بعد از انفجار بمب ) برگشتم همونجایی که بچه ها نشسته بودن و فقط دو جفت پا دیدم که شلوارای عیدشون رو پوشیدن ."  اینجای مصاحبه ، آقای انتظامی از شدت گریه دیگه نمی تونه حرف بزنه ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:25  توسط ...  |