تبليغاتX
آخرین آغاز -

شنبه  24/1/87 : یه دوست مهربان تهرانی ، حالمو پرسید. با SMS  اون تازه فهمیدم که نیم ساعت پیش چه فاجعه ای رخ داده و اون لرزشی که موقع نماز احساس کردم زلزله نبوده . به جز نگرانیم  برای علی  ، که بعدا فهمیدم توی اون مجلس نبوده ، احساس خاص دیگه ای نداشتم . تا اینکه رئیسم زنگ زد و همه چیزو به طور کامل برام گفت . توی رختخواب بودم . اما دیگه خوابم نبرد . حس بدی بود . تصور اینکه 45 دقیقه پیش چه اتفاقی افتاده و الان توی حسینیه چه خبره یه لحظه آرومم نذاشت .

 

باز هم خدا اومد توی ذهنم ولی این دفعه متفاوت تر . ( کمی متفاوت تر )

 

یکشنبه 25/1/87 : توی شرکت عکس پسری جوان رو آوردن تا براش پوستر ترحیم طراحی کنیم .

                                                    " شهید محمد مهدوی "

دوستاش بودن و می گفتن که دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی بوده . دلم می خواست ساعتها به عکسش زل می زدم .

 

دوشنبه 26/1/87 : توی دانشگاهم ، یکی از دخترا داره از رنگ رژلبش و اینکه بهش میاد یا نه می پرسه . روی در و دیوار نوشته شده : " خواهرم حجابت ، برادرم نگاهت " . یه پسری از جلوم رد می شه ، موهاش از موهای یه عروس ، در شب عروسیش ، قشنگ تر و مرتب تره . بلندی موهاش تا پشت شونه اش می رسه . سر نماز ، دو تا دوست رو می بینم که هر دو بینیشون رو عمل کردن . داشتم تسبیحات اربعه می گفتم  که یهو دلم کشید برم بینیمو عمل کنم …

استاد ، دو ساعت اول رو با چرت و پرت گفتن تموم کرد . دو ساعت دوم هم گفت گوربابای شهریه شما و اعتبار من ،  برید خونه هاتون که نه من حوصله کلاس امروز رو دارم ،  نه شما . کلاس بعد از 15 دقیقه تعطیل شد . منم که خوشحال…

 

سه شنبه  27/1/87 : امروز همکارم مشکی پوشیده بود . وقتی دیدمش دلم لرزید . توی  لحظه خیلی حساسی دیدمش . وقتی که تازه سفارش طراحی و چاپ پوستر ترحیم علیرضا و عرفان انتظامی رو گرفته بودم . همکارم ازتشییع جنازه برگشته بود . صورتش توی آفتاب به شدت قرمز شده بود . پیراهن مشکی پوشیده بود و چمشهاش گویای اوج غم توی دلش بودن . می گفت :" امروز شاه چراغ مثل صحرای محشر بود ". و من هنوز در بهت و ناباوری نبودن اون دو تا برادر بودم . عرفان 5 ساله و علیرضای 8 ساله که تنها فرزندان خانوادشون بودن . همه خانواده توی مجلس اون شب بودن . اما فقط عرفان و علیرضا شهید شدن . یکی می گفت :" این خانواده بعد از ده سال نذر و نیاز بچه دار شده بودن " و دیگری می گفت :" نباید چیزی رو به زور از خدا خواست ". شوک عجیبی بهم وارد شد . یکی از بچه ها با دیدن عکس خندان عرفان و علیرضا می گفت :"مامانشون چطوری می تونه این خنده ها رو از یاد ببره ؟ ".

 

امروز ، صدای رئیسم در نمی اومد . این جریان تاثیر بدی روش گذاشت .

امروز، یکی می گفت :" حاجی ، حتی اگه واقعا بمب هم بوده باشه ، وسط کشیدن پای آمریکا واقعا بی انصافیه " .

امروز ، مدیر داخلیمون می گفت : "حال بابای علیرضا و عرفان غیر قابل وصف بود . "

امروز ، به یاد دایی حبیب افتادم .

امروز ، یه نفر، در جواب من که گفتم دکور اینجا هنوز انقلابیه ، گفت :" اگه کسی بر علیه این حکومت انقلاب کنه بهش می گن انقلابی " .

 

امشب ، تا ساعت 8 درگیر چاپ آگهی های عرفان و علیرضا بودیم.

امشب ، رفتم کلاس موسیقی ثبت نام کردم .

امشب ، توی تاکسی ، از صدای بلند ضبط و سرعت دیوانه کنندش حرصم گرفته بود ولی هیچی نگفتم .

امشب ، توی تاکسی ، ذهنم بدجوری درگیر بود :

 خوانندهه می گفت : " دستتو تو دست یکی دیگه دیدم " . گله داشت که چرا طرف بهش نگفته یه یار دیگه داره .

و در ذهن من می گذشت که : " ای کاش منم امروز رفته بودم تشییع جنازه " .

خوانندهه می گفت : " شاید الان که من دارم غصه می خورم تو داری با یار جدیدت می رقصی " .

و توی ذهن من می گذشت که : " چرا من به فکرم نرسید که برم تشییع جنازه ؟ " .

خوانندهه می گفت : " بهم دروغ نگو . خودم دیدمت وقتی که یکی دیگه داشت می بوسیدت " .

و من از ذهنم گذشت که : " توی تشییع جنازه امروز ، حتما یه چیزی برای من بود . حیف شد که نرفتم ، از دست دادمش " .

خوانندهه هنوز داشت توی عالم خودش سیر می کرد و من هنوز داشتم توی عالم خودم سیر می کردم .

امشب ، هم احساساتی شده بودم و هم بی تفاوت . هم ناراحت بودم  برای این حادثه  و هم به خودم میگفتم که دیگه هیچی مهم نیست .

کی می تونه بگه من چمه وقتی حتی خودم هم نمی تونم بفهمم که چه مرگم شده ؟ 

 

دیگه مهم نیست . گیرم که نشستی و با خود خدا ، رو در رو ، حرف زدی . مهمه ؟

 

از این همه بی خیالی و بی تفاوتی خودم ، بدجوری در عجبم . نزدیکیای خونه ، وقتی که رانندهه ، ترمزخیلی بدی گرفت طاقت نیاوردمو با عصبانیت گفتم : " لطفا آرومتررانندگی کنین " . خودمو آماده کرده بودم که اگه چیزی گفت در مورد صدای ضبطش هم اعتراض کنم ولی اون هیچی نگفت . چقدر آروم بود توی اون همه شلوغی . عین خیالش نبود .

دوباره به خودم برگشتم . این بار دیگه خبری از خدا نبود . فقط خودم بودمو بغضی که چند شبه بدجوری اذیت میکنه . احساس کردم دلم میخواد در مقابل خودم ، ادای مامانی رو در بیارم که بچه شو سخت ، تربیت می کنه. از همون مامان هایی که توی فیلم های خارجی نشون می ده . امشب دلم خواست که دست خودمو با عصبانیت بگیرم ،  خودموببرم توی اتاق و در مقابل سوالهای مامان که ازم می پرسن دارم چی کار می کنم بگم : " مامان شما لطفا دخالت نکنین . این بچه اگه الان تربیت نشه دیگه آدم بشو نیست ، اگه الان از من سیلی نخوره ، یکی دیگه سیلی بدتری بهش می زنه " . بعد در رو ببندم  و تاجایی که توان دارم سر خودم فریاد بکشم . فریادددددددددددددددددددددددددد بکشم . از ته دل ، با همه وجود...

 

بعد از این همه ، هنوز من نفهمیدم چرا اون دختر کوچولوی لیف فروش ، دیگه نیستش ؟

چرا اون پیرمرده انقدر قشنگ و سوزناک نی می زنه و نای نی اش رو به 200 تومنی های پاره می فروشه ؟

چرا اون پسرک سر پل معالی آباد  ، هیچ وقت از چغاله بادوم هایی که می فروشه ، خودش چیزی نمی خوره ؟

چرا هروقت از سرویس دانشگاه پیاده می شم یه عالمه بچه دورم جمع می شن و با التماس می خوان که آدامس بخرم ؟

چرا سعی می کنم از کناراون پسرک آدامس فروش خیلی تند و سریع رد شم  ؟ انقدر سریع که برای رسیدن به من مجبور بشه بدوه و  من همیشه از این تند رفتن خودم گریه ام بگیره و همیشه آرزو کنم که ای کاش سرویسم ، منو اونجا پیاده نکنه ؟

چرا هیچ وقت نمی تونم نگاه اون بچه ای رو فراموش کنم که سر چهارراه ، با دیدن یه پسر بچه دیگه که توی بغل مامانش ، توی ماشین ، لم داده بود ، یادش رفت که چراغ قرمز شده و می تونه شروع کنه به گل فروختن ؟

چرا هر وقت می خوام  با لذت ، یه غذای خوشمزه بخورم  یادم می افته به بچه ای که در حسرت خوردن یک بار ، و فقط یک برش پیتزاست تا طعمشو برای اولین و آخرین بار بچشه؟

 

امروز :

 

چهارشنبه  28/1/87 ساعت 1:0۰ بامداد  : تا چند وقت پیش  ، هر چند روز یکبار ، موقع صبحانه مامان می گفتن :" امروز قراره نماز بارون خونده بشه ". تا دو سه روز بعدش هوا کمی ابری می شد و دوباره نماز بارون ، و دوباره ، و دوباره ...

و من همیشه با خودم می گم :" وای بر تو اگه یکی از دلایل خدا ، برای خشکسالی امسال باشی " .

 

و خدای من کم کم داره تغییر رویه می ده …………….

و حالا :

 

چهارشنبه  28/1/87 ساعت 1:25 بامداد :  خودم ، به خودم می گه : " شاید بهتر باشه یه مدتی دست از سر خودت و خدا برداری و بذاری ذهنت کمی هوا بخوره " .

 

 

دلم بدجوری از دست خودم گرفته .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:47  توسط ...  |